
دلم درگير چشمان شما بود
و اين تقصير چشمان شما بود!
ببخشيد اين دلم دست خودش نيست
دلم جوگير چشمان شما بود
نگاهم از دو چشمت شعر مي خواند
غزل تفسير چشمان شما بود
.....
.....
دلم درگير چشمان شما ماند
واين تقصير چشمان شما بود

هوای سرد پاییزیست امشب
چه رویای غم انگیز یست امشب
نشانی از نگاهت نیست هرچند
من از تو جام لبریزیست امشب

گفت: دارم می میرم...
پرسیدم: چرا؟
تلخند زد.
راست می گفت
زندگی دلیل می خواهد نه مردن...

مثل همان روز نخست امشب سلامت می کنم
عاشق تر از آن روزها جان را فدایت می کنم
دریایی چشمان تو مثل همان روز نخست
زیبا و پرآرامش است وقتی نگاهت می کنم
چشمان تو بیت غزل ابروی تو چون قافیه
چشم تو را مي خوانم و شعري به نامت مي كنم
يك بوسه از لبهاي تو چون جام لبريز از شراب
يكدم نگاهم كن بگو امشب خرابت مي كنم
ورد زبانم نام توست وقتي نمي بينم تورا
باشد- بيا پيشم نشين- كمتر صدايت مي كنم

فنجان پر از قهوه- دستان پر از خالی
تقدیر من تنهاست- ای دل ز چه می نالی
این قهوه تلخ انگار- آیینه یک فصل است
یک فصل بدون تو- بی هیچ تسلایی
می نوشم و می گویم- مانند همین قهوه
یک روز تمام است این- دلتنگی و تنهایی
بگذار که با یادت- نیت کنم و آنگاه
از روی تفنن هم- امشب بزنم فالی
فالم چه عجیب افتاد-چشمان تو در فنجان
تعبیر دلم این است- فرداست که میایی...

تمام زندگی زنجیر غم بود
تمام لحظه ها در گیر غم بود
گمان کردم که این تب مال عشق است
ولی افسوس تب واگیر غم بود!!!

منم و یک دل تنها و سکوتی مبهم
منم و چشم پر از اشک و دلی پر ماتم
جای تو عکس تو را بوسه من می نوشد
منم و عکس تو و خاطره هایی درهم
آیینه غم چشم مرا رسوا کرد
اشک آمد و خیمه عزا برپا کرد
لبخند زدم تا که بگویم شادم
آیینه تمسخرم کنان حاشا کرد
هرچند هوای شهر من تبدار است
اما به دلم سوز غمت سرما کرد
"تنهایی تو قدر تمام دنیاست"
آیینه به من گفت و زمن پروا کرد
آیینه شکست تا که تکثیر شوم
تنهایی من آیینه را شیدا کرد
امروز همان روز مباداست، مي ترسم!
بين من و تو، شايد و اماست، مي ترسم!
هر روز دو چشمم به نگاهت خوش بود
چشمان من امروز چه تنهاست، مي ترسم!
شايد توبخندي و بگويي که نترس
اما چه کنم زآنچه که پيداست، مي ترسم!
پيداست که چشم و دل تو با من نيست
ترس دل من نيز همينهاست، مي ترسم!
حرف تو و چشمان تو يک نقش ندارند
اينقدر نگو ترس تو بيجاست، مي ترسم!

اگرچه چشم تو غمخوار من نیست
و یا دستان گرمت یار من نیست
ولی با این همه دریای مهری
"دل از دریا بریدن کار من نیست"

امروز دل نازک من غم دارد
پیداست که چشمان تو را کم دارد
محراب نگاهم که همیشه خیس است
از دوری دستان تو ماتم دارد
چشمان پر از دلهره من هر صبح
برگی است که صد دانه شبنم دارد
یکبار برای این دل خسته بخند
انگار که لبخند تو مرهم دارد
شکی است درون سینه ات می بینم
چشمان تو یک نکته مبهم دارد
"ای کاش که باور کند او حرفم را"
این یکه دعایی است که میثم دارد
صد فصل کتاب است غم اما چه کنم
بیچاره غزل قافیه ای کم دارد!

بهار من تویی و آن نگاهت
فدای ناز چشمان سیاهت
ببین! اینجا زمستان است برگرد
دلم عمری نشسته چشم براهت

امروز دوشنبه است و دل من تنگ است
چندی است که آسمان من شبرنگ است
مهتاب منی و به فلک نقش زدی
زنهار! وفای آسمان نیرنگ است