تبليغاتX
.::.عاصی.::.
و انسان، آنسان که می اندیشید پاک نبود...
تو از من می گریزی و من از من

تو با من قهر و من با خود چو دشمن

 

تو چشم دیدن من را نداری

و من حال و هوای خویش دیدن

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 18:16  توسط میثم  | 

تو رفتی و غمت اما به جان ماند

زمین پژمرد بغض آسمان ماند

 

دل از من بردی و کردی نهان روی

خدا را با چه امیدی توان ماند؟

 

لبم لبخند می چید از لبانت

چه تلخندی پس از تو بر لبان ماند

 

جوانی و صفا و شور رفتند

غم و ناکامی و قدی کمان ماند

 

گمان کردم که می مانی مسافر

دریغا رفتی و حدس و گمان ماند

 

به گرمای نگاهت زنده بودم

نگفتی بعد من میثم چه سان ماند؟

 

خداحافظ برو ما را غمت بس

غمت عکس خودت چه مهربان ماند...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 18:30  توسط میثم  |