تو با من قهر و من با خود چو دشمن
تو چشم دیدن من را نداری
و من حال و هوای خویش دیدن
زمین پژمرد بغض آسمان ماند
دل از من بردی و کردی نهان روی
خدا را با چه امیدی توان ماند؟
لبم لبخند می چید از لبانت
چه تلخندی پس از تو بر لبان ماند
جوانی و صفا و شور رفتند
غم و ناکامی و قدی کمان ماند
گمان کردم که می مانی مسافر
دریغا رفتی و حدس و گمان ماند
به گرمای نگاهت زنده بودم
نگفتی بعد من میثم چه سان ماند؟
خداحافظ برو ما را غمت بس
غمت عکس خودت چه مهربان ماند...