تبليغاتX
.::.عاصی.::.
و انسان، آنسان که می اندیشید پاک نبود...

 

امروز همان روز مباداست، مي ترسم!

بين من و تو، شايد و اماست، مي ترسم!

هر روز دو چشمم به نگاهت خوش بود

چشمان من امروز چه تنهاست، مي ترسم!

شايد توبخندي و بگويي که نترس

اما چه کنم زآنچه که پيداست، مي ترسم!

پيداست که چشم و دل تو با من نيست

ترس دل من نيز همينهاست، مي ترسم!

حرف تو و چشمان تو يک نقش ندارند

اينقدر نگو ترس تو بيجاست، مي ترسم!

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 19:48  توسط میثم  |