آیینه غم چشم مرا رسوا کرد
اشک آمد و خیمه عزا برپا کرد
لبخند زدم تا که بگویم شادم
آیینه تمسخرم کنان حاشا کرد
هرچند هوای شهر من تبدار است
اما به دلم سوز غمت سرما کرد
"تنهایی تو قدر تمام دنیاست"
آیینه به من گفت و زمن پروا کرد
آیینه شکست تا که تکثیر شوم
تنهایی من آیینه را شیدا کرد