تبليغاتX
.::.عاصی.::.
و انسان، آنسان که می اندیشید پاک نبود...


مثل همان روز نخست امشب سلامت می کنم

عاشق تر از آن روزها جان را فدایت می کنم


دریایی چشمان تو مثل همان روز نخست

زیبا و پرآرامش است وقتی نگاهت می کنم


چشمان تو بیت غزل ابروی تو چون قافیه

چشم تو را مي خوانم و شعري به نامت مي كنم


يك بوسه از لبهاي تو چون جام لبريز از شراب

يكدم نگاهم كن بگو امشب خرابت مي كنم


ورد زبانم نام توست وقتي نمي بينم تورا

باشد- بيا پيشم نشين- كمتر صدايت مي كنم

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 20:25  توسط میثم  | 

فنجان پر از قهوه- دستان پر از خالی

تقدیر من تنهاست- ای دل ز چه می نالی

این قهوه تلخ انگار- آیینه یک فصل است

یک فصل بدون تو- بی هیچ تسلایی

می نوشم و می گویم- مانند همین قهوه

یک روز تمام است این- دلتنگی و تنهایی

بگذار که با یادت- نیت کنم و آنگاه

از روی تفنن هم- امشب بزنم فالی

فالم چه عجیب افتاد-چشمان تو در فنجان

تعبیر دلم این است- فرداست که میایی...

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 11:50  توسط میثم  |