تبليغاتX
.::.عاصی.::. - غزل
و انسان، آنسان که می اندیشید پاک نبود...

امروز دل نازک من غم دارد

پیداست که چشمان تو را کم دارد

محراب نگاهم که همیشه خیس است

از دوری دستان تو ماتم دارد

چشمان پر از دلهره من هر صبح

برگی است که صد دانه شبنم دارد

یکبار برای این دل خسته بخند

انگار که لبخند تو مرهم دارد

شکی است درون سینه ات می بینم

چشمان تو یک نکته مبهم دارد

"ای کاش که باور کند او حرفم را"

این یکه دعایی است که میثم دارد

صد فصل کتاب است غم اما چه کنم

بیچاره غزل قافیه ای کم دارد!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 19:10  توسط میثم  |